تبليغاتX
سکوت

سکوت

سامبادیز یو!

1.کاش برگ چغندر بودم

درمان جذام . تقویت استخوان. درمان لک و پیس. ضد تومور. کنترل سرطان. ملین مدر آرام بخش. درمان التهاب مثانه یبوست بواسیر و بیماری های پوستی . درمان رعشه. چغندر حاوی سلولز فسفر کلسیم آهن ویتامین های آ ب ث......

برگ چغندر کلفت سنگین دیر هضم است اما در اثر پختن سختی و نفخ آن از بین می رود...بهتر است با عدس پخته و خردل و آب غوره خورده شود... به همراه سرکه و خردل طحال را باز میکند ورم آن را مینشاند جهت درد مفاصل و نقرس مفید است.

خوردن آب برگ چغندر جهت رفع سر درد و دندان درد مفید است چکاندن چند قطره آب نیم گرم برگ چغندر در گوش درد آن را رفع میکند... ضماد برگ چغندرجهت کک و طاسی و شستشو با آب برگ چغندر جهت درمان شوره سر و ترک پا مفید است.

آب برگ چغندر باعث باروری و کمک به قاعدگی خانوم ها میشود. مالیدن برگ چغندر پخته پس از سرد شدن برای سوختگی ناشی از آتش و آب جوش و آفتاب زدگی مفید است ضماد برگ جهت رفع درد و پاک کردن کک ومک ومعالجه طاسی . با عسل جهت رفع دمل و جوش های جلدی و با حنا جهت رویاندن مو و رشد آن و با روغن بادام جهت فروکش کردن اورام مفید میباشد..

2.من

خوبم سرما خوردم البته اون منو خورده نمره میان ترما هر روز یه دل سیر میرینن به هیکلم طبق معمول همه رو نصف شدم:) سر کلاغ سیاه اینا با یکی دعوام شد اساسی طوری که هر چی نفرین و فش بلد بود حواله من کرد ولی من فقط ساکت موندم و بعد از تقرییا دو هفته به گه خوری تمام عیار افتاد من همچنان اسهال دارم و ایشان به کل قهوه ای آبکی شدن.. کلی واسه این زندانی فراری مرودشتی فیلم نامه طراحی کردم که بی شک خودمم توش بازی میکردم یه جا مردم یه جا بردم تحویلش دادم جایزه شو گرفتم بچه ها رو بردم هتل آسمان خلاصه همش هیجان ناک بود.. الکی الکی پروژه آمارمو انداختم گردن یه امین نامی در حد کله پاچه... فرانسه هم نود شدم خودم تعجب کردم و با افتخارات فراوان به نپ دو صعود کردم.. یه سفرک سه روزه یکی مونده به آخر میان ترما زدیم خیلی چسبید به طوری که یه فصل از مدار و استاتیک واموندم و فیزیولوژی رو به تمام معنا گند زدم از تلفن واموندم اساسی به طوری که قدرت تکلمم دچار مشکل شده همه ر ها رو ق میگم... از فردا به اروبیک خود می پردازیم در طی این سه هفته یک خرگوش و دو قورباغه رو تکه تکه کردیم حالا بعدا اگه حسش بود بصاویر گندکاری هامونو میذارم فیض ببرید.. یک روز مهمان داری کردم تنهای تنها یه تنه غذا و تمیزکاری با خودخودم و آخ فال حافظی نصیبمان شد بعد یه هفته هنوز دهنم باز مونده.. کلا همه چی بر وفق مراده جز وزنم...

3.ما

روابط جینگول ناک ما همچنان به طرز فجیع هاتی ادامه دارد و هر روز عاشق تر از دیروز به طوری که هر روز به القاب عشقولانه ی مان افزوده میشود... جوجه .تراکتور . پیشی . اسب . مموش .گل گلی .عمو :) که صد البته جوجه و مموش متداول تر هستند.. سوغاتی خریدن منم که هنوز به آدم شباهت پیدا نکرده ...نمود همه چی رو میشه توش پیدا کرد جز دوس داشتن:) و دوست دالم ها در حد عدد سه پیشرفت میکند و وقتی ما یادآور میشویم که قرار است ورزش کنیم به پنج میرسد و وقتی ما یادمان می افتد شما در حال شرک شدن هستید ما به شدت ترسیده و شما به شدت ذوق میکنید که جوجه ای را میترسانید... و ما برای اینکه شما به شدت هم کشیدید و برای ما سی دی رایت کردید و موجبات تفریحات ماشینیمان را تامین کردید ذوق مرگ شدیم در حالی آهنگ ها شامل دلمو سوزوندی برو حالشو ببر و دوباره نمیخوام چشای خیسمو کسی ببینه و صد تا آهنگ با موضوعات مشابه دلتنگی و رفتی و سوختم و مردم و یه دو تا آهنگ دوست دارم و اینا می باشد... شما به شدت به ورزش و خوردن میپردازید و ما را حرص میدهید که ای بپکی انقد میخوری یه گرم نمیاد روت... و ما خــــــــیلی شما را دوس دالیم و شما هم نیز:) و کور شود هر آنکه نتواند دید

4.دوستانه

همه مثه خودم خوب و خوشن با تفاوت در درجه های حساسیت و گشادیت کلا وقتی ما هستیم و کسی نیست همه خوشیم.. بزغاله قول یه مهمونی داده که هنوز نداده... وای راستی یه استادا به محندسه پا داد!!! ما هم سر عسگری خوابمان برده بود خفن آخه بابا جون من نصف استامینوفن میخورم چرت میزنم انتظار داری با این همه قرص نخوابم و موجبات خنده را فراهم کردیم به شدت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 14:6  توسط behi  | 

هنوز تو روزمرگی هام گم نشدم

خیلی وقته غیر از آمفی به هیچ جا سر نزدم... خبر که زیاده بیشترش خوش بود تا ناخوش.. من بودم و تو با بهروز با بچه های کوه با افطاری که به شیرازم رسید با گوشیم که رفت اتاق عمل... همش خوش بود...

 این ترم پونزده واحد خدا داریـــم آنچنان به خوندن افتادیم همه دست بچه کنکوری ها رو از پشت بستیم ولی همشون شیرینن و دوس داشتنی من یکی که عاشق مدار و فیزیولوژی ام... آزمایشگاهش که عشق منه اون روز از مهندسه مون نمونه خون گرفتم سرنگا خیلی سفت بود اومدم بکشم جابه جا شد هوا زد زیر سرنگ قولوپ قولوپ خون اومد بیرون منم اند خونسردی گارو ِ رو باز کردم دیدم پنبه الکلی ِ دم دست نیست انگشت خودمو گذاشتم و سرنگ و کشیدیم بیرون بعدشم مهندسو بوس و بغلش کردم استاد ِ مونده بود آخه بچه ها یا میترسیدن یا مثه سیما از استرس به جا سرنگ مسلسل میکردن تو ورید مردم...

درکل خبر خاصی نیست نه غرغری نه شکایت قابل عرضی... چرخ روزگار بر وفق مراد میچرخه.. فقط دلخوری از دوستای نزدیکی که تا الان از یه تبریک واسه تولدشون دریغ نکردم ولی اونا بدجوری سرشون گرم ِ ... سخت منتظر یه خبر از گلناز بودم ولی انگار این پسر بورای حال به هم زن بدجوری از ما غافلش کردن... فاطیما دستش بنده درس و دانشگاس سوری هم که مامانش اینا بلاد آریایی های اروپان و دستش بنده کارای

خونه و این حرفاس.. فقط همین بود هر چه که شد بگم.. سبز باشید پویا و جاری پر از انرژی به جای این همه وقت تلف کردن برای غر زدن به مملکت و محیط زیست سعی کن از همینی که الان جلوت گذاشتن حداکثر استفاده رو بکنی نشون بده جوهرشو داری چه اینجا باشی چه آکسفورد... (پیام همگانیمونم خصوصی شد آخر من موندم چرا وبلاگ زدم حرفام فقط به درد خودم و خودت میخوره که صد در صد نسخه نطقی ش هم موجود است...)

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 19:0  توسط behi 

پریشانی افکار عنوانی برایمان نمیگذارد...

مرتب غر میشندیم که با ادب باش آخه تو به ماتحت مردم چیکار داری که تا یکیشون قل خورد یا نیشت باز میشه یا تیکه پرانیت گل میکنه.. اینجا که فقط به منظور ثبت وقایع با سانسور و بدون زیر نویس در دست ساخت هست…( میای یه دقه پروفایل دانش نمایی تو باز کنی نور افکنی میکنه ماشالله) مهرداد جان هم که به یه سری بیماری های ماتحتی دچار شده تا میاد یه دستی به سر و گوش اینجا بکشه دو ماه از تاریخ مصرفا گذشته پس از خرده گیری هایش در امانیم… تو دهکده غیر جهانی هم که انقد دوست و رفیق در اشکال مختلف مگس های دور شیرینی و پشه های نیش دار مزاحم و غیر مزاحم و گاها ترجیحا یه بار یه پروانه ای هم از لاش دراومد در اطراف بــهی بانو نگو عسل دور کلاش قرمزی… در آمد و شد هستند…

خلاصه دیگه نه رغبتی میمونه و نه رمقی واسه دوست و رفیق شدن با اشخاص شخیص دهکده جهانی.. ناگفته نماند ما هم شخصا به همان بیماری های ماتحتی از نوع خفیفش دچار گشته ایم … چه بسا نظرها که به خاطرمان خطور میکند ولی این رودر بایستی پدسوخته و این دل رووف مان که راضی به آزردیدن همجنس و غیر هم جنس نیست دست و دلی برای به قولی کامنتیدن باقی نمیگذارد و به همه همین دلایل که سر ِ رشته ش گره کور خورد و خودمان ول دادیمش جای خاصی هم برای انظار ملاطفان (=کسانی که لطف دارند) نگذاشتیم دروغ چرا انقدر غریب هستیم که از یکی تجاوز نمیکند البته یک گولی هم زده ایم شما را.. هر چند ناخواسته که بی کامنت هم که باشیم برای حفظ آبرو حداقل مقابل دیدگان گشادون و گشادات محترم کانترمون یکی را در هوا میشمارد.. خلاصه این همه فک زدیم که به حضور انورتان عرض کنیم زین پس گاها بی ادبی ما را با اسفنج خیسی که به قول زوربای یونانی در دستان مبارکتان هست غسل فرمایید..

 

 آقا به جان خودم بوخـــودا (تازه یاد گرفتم ایـــــــــن جـــــوری کــــــنـــــم) آخرین بار خونه شما بود بادوم زمینی مزمز خوردم حتی عید هم لب نزدم به بادومای مفت آجیل خوری بوخودا… اصلا من بادوم زمینی دوس ندارم چربه اگه بوخورم جوش میزنم دیگه خدا خودت شاهد بودی دیگه میبینی که همه وبلاگا شاکی شدن صداشون دراومده یقه شـــوما رو چسبیدن بگو شاهدی که من بادوم زمینی نخوردم اگه نه … اســــــــتغفرلله… دیگه خودت جوابگویی که این بوی بادوم زمینی رو جدا از کجاش دراوردی؟؟؟؟!!!!

پ.ن: مامان که خونه نباشه پدری بیچاره ی ما جلو تلویزیون خوابش میبره بابا این چه معضلیه واسه جوونا درس میکنین الان نیم ساعته دارم فک میکنم بابا شبا روتختی شو میندازه روش یا ملافه شو؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 0:34  توسط behi  | 

ای بابا

برق نگاه مهربونت دستای گرمت قد تا آسمونت غم تنهاییت خیال بارون زده ی چشمات آه ای تک ستاره ی آسمان بی ستاره ام و هزار تا از این قرتی بازی های عاشقانه رو بریز دور ! ساده شو ساده مثه خوردن یه لقمه نوون...حتی بدون پنیر... . . بی تو همه چی سخته باید که تو هم باشی ((نیمه خالی لیوان))
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 23:11  توسط behi  | 

بعد از یه عالمه تنبلی

از مثبتی رسیدم به کف این حرف نگار بود چیکار کنم با ذات خودم که نمیتونم بجنگم اهلش نیستم مثه تو باشم با دوستم برم بیرون یواشکی شماره بگیرم یا مدام نگران این باشم که الان دوستای اون اولیه منو با دومیه ببینن از اولی دل بریده باشم و فقط برای خالی نبودن عریضه بعد از رفتن احتمالی دومی اونو تو خماری نگه دارم برا چی هم اعصاب خودمو به هم بریزم هم مامانمو.. هم کینه و نفرین رو نقل ونبات بقیه کنم... من اینطوری راحت ترم ساده و آزاد

بی خیال این بحثا از عطر نارنج و حافظ و کوروش یاد کنیم... شب با عطر نارنج و آسمونی که فرشش رو همین نزدیکا پهن کرده بود و چه  پر, از نقش و نگار... پرسپولیس پر غرور اما غمگین.. تصور سرپا بودن این همه ستون و دیوار با این همه تزئینات و کنده کاری های ریز و درشت آدمو به وجد میاره بار اولم نبود اما این بار از همیشه بیشتر حسش کردم... انقدر قوه تخیلم اجازه داد که مثه یه پرنده کوچیک شاهد همه آدما و سربازا شاهان با حرمسراها زنانی که شاید اجازه دیدن این کاخ های عظیمی که امروز من و تو راحت رو باقیمانده هاشون پا میذاریم و تا یه هفته احساس ایرانی بودنمون گل میکنه نداشتند... من حتی کنیزکایی رو دیدم که دست و پای سوگلی رو حنا میذاشتن... دوده ی بادومای شعله ور و تازه رو تو سرمه دون میتراشیدند و کاتبی که به میخی مینوشت به نام اهورامزدا و ساعتی میگذشت تا کتیبه برای مهر و موم شدن آماده شود و سربازی که پیکانش را جلا میداد و اسب هایی که تیمار میشدند و مهمانی های بزرگی که طبق طبق غذا و جام جام شراب از پیچ و خم این مری بیچاره به معده و بعد به تاریکی روده ها میرسید و رگهایی که رنگین تر از خون ما رو سواری میداد... شیراز گذشت و عطر نارنج و حس وطن پرستی و احساس سرخوشی تجدید دیدار با دوست برایمان ماند.. همین ها کلی می ارزد بی بنزینی رو هم میشه حل کرد...

جای همه خالی از مزایای دیگر سفر به قولی قان قان کردنای من بود که به دنبالش پوز این مردک هیز عوضی هم خاکمال شد... اون قضیه دکتر رفتن من... و تو که دلیل این همه استرس منو هضم نمیکردی اونم گذشت فقط همین یه تجربه رو نداشتم که اونم به وصول رسید  یک روز تمام فقط خندیدم و نیمه های شب این همه بغض فرو خورده بعد از یه خواب سیاه سفید به آنچنان هق هقی ختم شد که... دلداری های پدر و چشمای نگران مامان... و پشیمونی و خجالتی که صبح از کار ناخواسته م داشتم... شب بعد اولین و بهترین مهمونی که با هم بودیم این دو سه روز رو محو کرد... و بعد هم کنجکاوی احمقانه من.... الان شاید سه هفته از اون جمعه میگذره... دلم واست تنگ شده چند روزه ندیدمت... احساس مسئولیت و ایمان دو تا چیزی ِ که دوست دارم بیشتر داشته باشی.. شاید بعضی از گشاد بازی هات خیلی هم بد نباشه واسه خودت که مطئنا نیست ولی بعضی وقتا واسه اطرافیانت.. هنوز مونده بزرگ شیم درست میشه ایشالله...

همه چی اون طوری که فکرشو میکنی پیش نمیره گفتم تمام تابستون با شیرین منفجر میکنیم ولی این نقل مکان غیرمنتظره و پر رنگ شدن فکری که زمستون به مخیله ی بیکار اینجانب دخول کرده بود... ولی من هنوزم میگم من کاری ندارم که پول خوشبختی میاره یا نه ولی میدونم که بی پولی بدبختی میاره اصلا زنده باد تعادل... اون خیلی حساس ِ خیلی هم خوش شانس نیست فقط دعا میکنم که به عاقبت فاطیما دچار نشه.. بعضی وقتا چیزایی که فکر میکنیم بد ِ باطنا به نفع ماست... نمیدونم یعنی نمی تونم نظری بدم خدا رو شکر تو همچین موقعیتی نبودم...

تازه داشتم به تنهایی عادت میکردم دو هفته دیگه این همه درس سخت این همه دوستی های سخت انتظارمو میکشه.. فرض کن مدار با مدیر گروه خودمون داریم قشنگ سرنوشت عمر دانشجوییت به همین واحدایی بستگی داره که با این جنابان کلاس داریم.... یه ذره شل بگیریم دور دانشگاه مجازی و واحد اضافه رو باید خط بکشیم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 22:54  توسط behi 

روزی که برگردی دگر از من نمیبینی اثر.......

نه عزیزم تو عوض نشدی تو باختی.. توو همه چیزایی که ازت انتظار داشتم باختی مامانم همیشه میگه از کسی توقعی نداشته باش ولی من نمیتونم از حداقل انتظارمم چشم بپوشم نه.. چیز زیادی ازت خواستم حداقل میتونستی جبران رفتارمو با رفتاری مثل خودم جواب بدی کار سختی نبود... تو همه اون روزایی که این همه من نگران و پریشون بودم فقط ازت میخواستم پیشم باشی ازت هیچ کار دیگه ای نمیخواستم.... نمیخواستم تو اون شرایط با گفتن این جمله که میری سراغ آشغالای دیگه و دست از سر من برمیداری بشکنم اگه پیشت بودم شاید صدای شکستنمو میشنیدی من هیچ وقت آدم مغروری نبودم که با هیچ چیز کنار نیام ولی این همه رو دیگه نه دیگه شونه هام تحمل این همه بار رو نداشت.. همین تو نبودی از حس جنگجویی و مبارزه ی من بین مشکلاتی که شاید به نظر تو کوچیک میومدن ولی واسه من یه کوه بودن خوشت میومد همین تو نیستی که داری این یه ذره مبارزه ای هم که واسم مونده رو نابود میکنی دیگه حوصله این همه کنار اومدن ندارم این همه بی تابی من و خودخواهی تو... آره عوض شدی وقتی داری قربون صدقه م میری یه کلمه شم به دلم نمیشینه نه شایدم من دارم اشتباه میکنم منم که عوض شدم آره من اندازه 10ماهه که دلم شکسته ولی کی به دادش رسید جز همون سنگی که هر بار خوردترش کرد آره منم دارم ناخودآگاه عوض میشم... آره من شادم میخندم لوسم ریسه میرم ولی یه لحظه فهمیدی چیکار داری میکنی یه ذره فهمیدی چقد عذاب میکشم حتی وقتی که یه ذره از ناراحتی هامو بروز میدادم فقط به غصه خوردن الکی متهم میشدم باشه من ساکتم من همینجا نشستم این بار از خودخواهی من که نمیتونم بذارم برم انقد منتظر میمونم تا ببینی یه روز چطوری این همه بغضی که با خنده های زورکی خوردمشون منفجر میشن..

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 17:25  توسط behi 

می دونی؟



يه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن

تو باشي منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفيد..تو منو بغل کردي که نترسم

که سردم نشه نلرزم

مي دوني ؟

تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار

پاهاتم دراز کردي...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکيه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردي

بهت ميگم چشماتو مي بندي؟...مي گي : آره

چشماتو مي بندي

بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟

مي گي : آره

و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه مي گي

يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه

مي دوني ؟
مي خوام رگمو بزنم

چون دست چپ...يه حرکت سريع.. يه جمله ي عميق بلدي ؟

نه واي !!! تو که نمي بيني

و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستي نمي بيني .....

من تيغ و از جيبم در ميارم.... نمي بيني که سريع مي برم

نمي بيني که خون فواره مي کنه... روي سنگ هاي سفيد و

نمي بيني که دستم مي سوزه

من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني

تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني

من دارم دستمو نگاه ميکنم

دست چپمو.....خون ازش مياد

مي دو ني ؟

دستمو مي ذارم رو زانوهام

خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها

مسيرش قشنگه.....حيف که چشمات بسته است

نمي بيني .....

تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده

محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه

مي بيني که نا منظم نفس مي کشم

تو دلت مي گي آخي............

نفسم گرفت.. مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني

سردتر مي شم ...مي بيني که ديگه نفس نمي کشم

چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم .. مي دوني ؟

مي ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از اين هايي که مردن... از خون ديدن

ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گريه نکن

من ديگه نيستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدي

تو خيلي گريه مي کني

دلم مي شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

باشه ؟

من مردم ولي تو باورت نمي شه

تکونم مي دي که بيدار شم

فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم

مي بيني نفس نمي کشم ....ولي بازم باور نمي کني

اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه... اما فايده نداره

من مر دم ... ولي براي تو زنده ام

پس هر شب به اين باغ بيا .... ولي گريه نکن

مي خوام يه چيزي بهت بگم مي دوني ؟

دوستت دارم ...

 

از   mailهای مارشال

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 15:9  توسط behi  | 

بازار شام

روزی دو بار می یای سرک میکشی به اتاقم و غیرممکن با کاری که من دارم میکنم مخالفت نکنی.. کتاب خوندنم بازی کردنم هرکاری حتی نق نق که چرا انقد مصرف دستمال و نوارت بالاست جدا خودم دارم شک میکنم انگار ناخواسته تو این زمینه وسواس پیدا کردم تا حالا که باعث اذیت نشده البته این بیشتر نظر مامان ِ خودم که میگم عادته... اینا رو نگفتم که بگم مامان نازم غرغر میکنه خوب میدونم تنهاست از وقتی بهروز رفته تهران ( البته میره و میاد) دوس نداره من زیاد تو اتاقم باشم دوس داره حداقل جلو چشش باشم هرچند بهروز وقتی بود همش سرش تو کامپیوتر و کتاب و روزنامه و مصاحبه هاش و کوچکترین چیزی که به سیاست و دولت مربوط میشد بود تفریحشم قطعا با دوستاش بود ما که اینجا تنها افتادیم جز خاله مو دایی مامانم کسی اینجا نیست کلا مهمونی اینا زیاد نمیریم یعنی با خاله م که از بس خونه ی همیم اصلا حکم مهمون بازی رو نداره و بقیه تفریحات خونوادگی هم اکثرا با همیم به قول مامانم 4نفر بیشتر نیستیم یکی مونم نباشه که دیگه کلی تنها میشیم بابا هم دلش خیلی تنگه روزی نیست که جای بهروزو خالی نکنه منم همین طور سلام تپلی هامون همش به راهه.. این همه گفتم که بگم چقد جای داداش تپلی مهربون و بی سروصدای من خالیه...

هر کی ندونه خودم خوب میدونم که چه اصراری دارم همه بازی های در دسترس رو تا مرحله آخر بازی کنم یه پشتکار عجیبی تو کارام پیدا میکنم بیا و ببین یعنی تو همه چیا.. میرم میشینم تو دستشویی تا مطمئن نشدم تا آخر تخلیه نشده از جام بلند نمیشم کتاب دستم میگیرم تا تموم نکردم حدالامکان از جام بلند نمیشم همین دیشب داشتم از جیشیدن منهدم میشدم ولی حاضر نشدم قبل از تموم شدن فصلی که داشتم میخوندم از جام تکون بخورم ... خودستایی تا چه حد!!! به قول این مربی یوگای مامانم آدم باید خودشو دوس داشته باشه تمام اعضای بدنشو دوس داشته باشه اگه اخلاق خوبی داره خودشو تحسین کنه نه جلوی دیگران بلکه واسه خودش... اینجا هم فقط خودم هستم و گلم پس اعتراضی وارد نیست..

شنبه ای که این همه منتظرش بودم به بهترین شکل ممکن گذشت و بازم من دست دوست عزیزمو محکم میفشارم و هزار تا تشکر و ممنون و مرسی و تلاش واسه جبران. این جمله رو تو نخون گل باخالی ;) عاشق این مدل خبر دادنتم در لحظه فوق العاده عصبی کننده و شوک آور ِ ولی وقتی گذشت به خودمون که میایم میبینیم بهترین خاطره و لحظه ها رو ساخته یکی پارسال که نتیجه کنکورمو اون طوری گفتی یکی هم این بار در آن واحد دنیا رو سرم خراب میشه و به دقیقه ای نگذشته انگار همه دنیا رو بم دادن... جدا شیرینیشو موندنی میکنی...ازین همه سیاست و مدیریت که از سرتاپای تو و بهروز میباره بسی حیران و ستایشگرم...

دوس دارم بشینم دونه دونه کارات اخلاقات عکس العملاتو حتی ریزه کاری های چهرهت رو که جدا همشونو از ته دل دوس دارم بنویسم و بخونم و بخونم و بخونم... فردا امتحان دارم هنوز یه نگاه هم بشون نکردم (شون=130 صفحه رو میگم) خاطره ی اون چند روز تو سررسید هست دیگه نیازی به تکرار نیست ولی از شیرینی شیطونی های جازوه نمیشه گذشت حتی پیاده رفتنمون هم دوس داشتم انگار یه قرن بود با هم راه نرفته بودیم...گیج و ویج زدنای من که با یه شیرکاکائوی بین راهی حل شد و کیکی که بعدش به گند کشوندمش انقد گندِکاری های این مدلیمو دوس دارم که خدا میدونه نمیشه مثه آدم از سر جام بلند شم.. فکر اون روز هنوزم خندم میندازه که چند تا دستمالو( مفی و چرب و میز پاک کرده و اعلا) چپوندم تو لیوان نصفه کاره ی شیر شکلاتم و با کلی تحویل دادم به فرشاد که خودش مونده بود چرا ییهو من باش این طوری شده بودم و اون جدی جدی یه قطره شو خورد داشت مثه بچه های خوب میخورد ها این بهنام دوس داشتنی که خودم شخصا از طرفدارای عجیب فجیعش هستم نذاشت گند زد به تفریحمون... تو هم ازین شیطونی هام تو بیرون :D چندان دل خوشی نداری ولی میدونم که تو تنهایی هامون کلی قلبونم میری از غذا و میوه و رانی خوردنامون بگیر تا اون روز که صورتمانو با شکلات یکی کردیم یا اون آب انبه بازی مون آب بازی هامون که مثه دو تا بچه تخس کوتاه نمی یومدیم وای پارسال اولین بار یخ بازیمون که چقد بامزه بود... یادت باشه پس فردا مردیم به خدا بگیم حداقل فیلممونو بده بمون یه ذره بخندیم... وای قضیه دس بوسن 20 دقیقه تمام داشتم ریسه میرفتم خیلی جالب با هم مچ شد یه بار دیگه هم یادم نیست سر چی بود از بس خندیدم دل درد گرفته بودم دلمو نگه میداشتم عضلاتش داشت منفجر میشد دیگه از زور دسشویی خافیط خافیظ کردیم... روز اول یادته اسپادانا با این ریسه رفتنای من برعکس همه که انقد خنده های خانومانه و ملوس میکنن من عین هیولا میخندیدم خودم از اعتماد به نفسم تعجب میکنم که اون روز یه ذره هم فک نکردم شاید ازین خنده هام خوشت نیاد... قبل از دانشگاه هم سر خنده های من بساطی داشتیم بهروز خودشو کشت تا یه ذره خنده هام به آدم شبیه بشه مامانم همش نگران دویدن و سرخوردنو پریدنام بود که اتفاقا عجیب به همه اینا هم مشهور شدم اون اولا کلی دور برمو نگاه میکردم وقتی کسی نبود دلم نمیومد از نرده های سنگی و پهن و لیز دانشکده زبان بگذرم دلم خوش بود هیچکس نمیبینه تا نوید سوسولی به بهزاد پیغام داده بود که به من بگه انقد از این نرده ها سر نخورم مردم میترسن یه موقع بیوفتم یه چیزیم بشه... یا اون روز که سر ریاضی با بهزاد شرط گذاشته بودیم.. من افتاده بودم با 8 ولی بیخیال همچین با پریسا تو کریدور علوم آب بازی و دنبال هم کردنمون گل کرده بود همه فک کردن من نمره م چند شده هر چی میگفتم افتادم باورشون که نمیشد که... اصلا اصرار نکنید جریان دانشکده خودمونو بگم اصلا راه نداره نمیگم چه جوری اومدم از 6تا پله ناقابل بپرم که اصرار نکنید من اصلا نمیگم که شلوار کتونم چه جوری جر خورد اصرار نکنید من اصلا نمیگم که چجوری به روی خودم نیوردم اصرار نکنید نمیگم بعدش با شیرین چقد خندیدیم ... من گفتم اصرار نکنید بی فایده س من هیچی نمیگم آخه آدم سوتی هاشو که همه جا رو نمیکنه... خنده م میگیره از روزی که بخوام تو یه مهمونی جایی مثه مجسمه بشینم سرجام و یه آتیشی نسوزونم به این نتیجه رسیدم تقصیر من نیست ژنتیکی ِ مامانم ورژن خانومانه ی خودم جلو چشمم ِ دیگه خلاصه این همه گفتم پس فردا غل غل نکنی که شیطونی نکنم خانوم بشینم... خیر سرم میخواستم زود تمومش کنم برم بشینم سر این کتابا فردا مایه خجالت نشه جلو این خانوم مهندس که مامانم واسه سیامک پسندیده.. من نمیدونم این شبای امتحان چه طلسمی داره که همه کاری لذت بخش و مهم میشه و قطعا انجام میشه و اون کار اصلی ِ میمونه واسه دقیقه نود... آدم از پیام بازرگانیام نمیگذره انگار فیلم سینمایی ِ و ندیدنش غیرممکن اینم به همون سرشت لجبازی بشر برمیگرده... من برم دیگه ایشالله یه روز میشینم گل باقالی مو تشریح و توصیف و تفصیل و تمجید و تنیبه و هر کلمه دیگه ای تو این مایه س میکنم... میکنم ادامه هموناستا فعل مرکب;)

اینم یه بوس واسه گل نازم که تا تهش خوند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 20:42  توسط behi 

«چه می‌تواند باشد مرداب
چه می‌تواند باشد جز جای تخم‌ريزی حشرات فساد
افکار سردخانه را جنازه‌های بادکرده رقم می‌زنند
نامرد، در سياهی
فقدان مردی‌اش را پنهان کرده است
و سوسک... آه
وقتی سوسک سخن می‌گويد
چرا توقف کنم؟
...
مرا به زوزه‌ی دراز توحش چه‌کار
مرا به حرکت حقير کرم در خلأ گوشتی چه‌کار
مرا تبار خونی گل‌ها به زيستن متعهد کرده است
تبار خونی گل‌ها می‌دانيد؟»
                                                (فروغ)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 17:12  توسط behi 

تو ماندگاری در دلم

من دلم گرفت آخه هر وقت میخوام باشی نیستی تقصیر تو هم نیست همه چی دست به دست هم میده تا با اون چیزی که ما میخوایم مخالفت بشه شاید طبیعت هم منو شناخته بام مثه خودم تا میکنه لجباز و یه دنده... بعدش که رفتی اومدم بیرون رفتنت رو نگا کردم ولی زبونم نچرخید صدات کنم واست کیک اورده بودم کیک نسکافه لاپاش آناناس

بعدش با شیرین رفتم مماخشو چسب مالی کرد بالاخره بعد چند وقت مماخشو لخت دیدم بعدم رفتیم سپاهان شهر واسه ترجمه های شیرین البته در معیت گهربار مامانش آخ سرم گیج میرفت کولرم خاموش بود منم که میشناسی با گرما چقد خوب تا میکنم داشتم بالا میوردم تا رسیدم خونه دلم کلی واسه خودش قار قار کرد نکردم همون موقع یه آبمیوه ای چیزی بگیرم فشارم افتاده بود 9 رو 5 خوبه نه... دیگه به خونه رسیدم و آبمیوه و غذا اینا ریختم تو این دستگاه خستگی ناپذیر.. الان خوبم خالم اینا دارن میان خونمون فقط وسواس گرفتم 2 دقه یه بار گوشی مو نگا میکنم این بار من نه.. انقد تحمل میکنم تا حداقل به خودم یه چیزایی رو ثابت کنم شنبه دارم میرم خونسار ساعت 6.5 سحر رضائیان امانتی شو تحویل میده ایشالله یعنی از ته دل التماس خدا رو میکنم که این قضیه هم به خیر بگذره که دیگه کار به اونجا کشیده نشه موندم اگه تا اون روز یخ بینمون آب نشه و قضیه حل نشده بود چیکار کنم فرض کن یه ذره به سرم زد به مامانم بگم البته عواقب جبران ناپذیری داره ولی میدونم بالاخره یه روزی....

حالم خوبه دور و برم شلوغه حتی بغض هم نکردم... تو الان... حتما تو هم منتظری من اول زنگ بزنم و بعد هر دومون حرفامونو میزنیم بعد هم یه بوس و والسلام میره تو دفتر خاطرات دیگه دلامون مثه اول.... ولی این بار نوبت توست من زخمی ترم فشاری که روی من بود خیلی بیشتر بود میدونم تو هم پا به پا همراهم بودی با غصه هام ناراحت شدی و اعصابت به هم ریخت میدونم همراه خوبی بودی و هستی حتی از خوب هم بیشتر آدما وقتی از هم دورن تازه همو میشناسن وقتی باهمن انقد تو محبت و دوستی هم غرق میشن که حتی به غیر از اون فکر هم نمیکنن و انتظارشو نمیکشن.. خوبه بعضی وقتا یه تکونی تو عادتا بدیم اون وقت قدر روزای رفته رو بیشتر میفهمیم... میدونم این چند وقت که من اذیت میشدم تو هم حال چندان خوشی نداشتی میدونم بیشتر ازینا باید درکت میکردم و بکنم ولی این همه زخم رو تن لوس و ننر من... تازه دارم باشون کنار میام مثه قدیما اونقدا هم اذیتم نمیکنن انگار بشون عادت کردم ولی هنوز هم نمیتونم در مورد همون موضوعی که این روزا تو مدام قطعش میکنی کنار بیام نمی تونم... هر کسی یه ظرفیتی داره من الان فول فولم این یکی خیلی به نظرم کمرشکن میاد و فقط ازین ناراحتم که جز مخالفت و سختی کشیدنای به دنبالش و یا موافقت و راضی به خوشحالی تو و عذاب و دیوونگی خودم که میدونم از پا میندازدم هنوز کمرم شکننده س هنوزم.... ناراحتم که چرا راه سومی نیست یعنی من فکر کردم هست و تا اون جا که توانم بود پیش رفتم ولی میبینی که بعد از تقریبا 10 ماه تازه برگشتیم خونه اول... انقد دلم میخواست یکی بود بزرگ تر و با تجربه تر از من و دلسوز البته... تا بش بگم و چیزی بشنوم تا بلکه یه ذره بهتر تصمیم میگرفتم سعی کردم تنهایی حلش کنم اما میبینی که بی نتیجه مونده... دیگه حتی رو درمان گذر زمان هم نمیشه حساب باز کرد...

الان شاید رفتی باشگاه یا با بچه ها بیرونی یا شایدم تنهایی ولی مطمئنم منتظری... اگه از سه چار روز بگذره شاید عادت کردیم شاید وضع بهتر شد شاید بدون من خوشبخت تر بودی... فقط خدایا خواهش میکنم التماس میکنم نذار شنبه خبری که میاد خوردم کنه فقط از خودت میخوام پشتم باشی فقط... مگه قرار نیست تنبیه شم باشه من حاضر شدم تا آخر تابستون تحمل کنم و جیکم در نیاد خواهش میکنم نذار اینطوری شه.. همیشه عجیب حامی و پشتیبانم بودی فقط خودم میدونم که چه روزا و ساعتایی چه چیزایی رو عوض کردی من به معجزه هات ایمان پیدا کردم.. خندیدن هیچ کس برام مهم نیست من منبع آرامشم رو پیدا کردم... خودت میدونی که این حرفا فقط موقع گرفتاری هام نبوده میدونی که تو خوش ترین لحظه هام به یادت بودم و ازت ممنون..

من منتظر میمونم واسه تو و درست شدن تصمیمی که تو سخت تو منطقی بودنش قاطعی و من سخت تر در مخالفت... دونه دونه لحظه های شیرین و حتی سخت ولی تلخ نه همشون واسم عزیز و با ارزش هستن و میمونن...

من یه این حرف بهروز ایمان دارم که آدما یه بار به دنیا میان یه بار میمیرن و فقط یه بار عاشق میشم من دو تاشو رد کردم و همیشه مشتاق سومی هم هستم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 20:59  توسط behi